خبرخوان خبرخوان
 
 
آرشیو
عکسنوشت: بنفش، سرخ و حالا سبز

عکسنوشت: بنفش، سرخ و حالا سبز


بارها سحرها با خورشید با هم بیدار شده بودند، سال های متوالی گل های بنفش زعفران چشم به راهش بودند تا بیاید وبچیندشان و کویر چه خوب تمام این سحرها را به خاطر دارد. این بار نه فصل زعفران است؛ اما خورشید باز هم با مش رحیمه بیدار شد، برای همراهی اش میان جاده قدم می گذارد، زمین های زعفران بیدار می شوند، آن ها صدای این قدم ها را خوب می شناسند، به کنار جاده می آیند و میان بهت و حسرت همراهی اش می کنند.
مش رحیمه سال هاست همنشین سرخ و بنفش زعفران است؛ اما دلش سبز است.

همین یک ماهه پیش وقتی داشت کلاله های سرخ زعفران را از کاسه بنفش گل ها بیرون می کشید گفته بود امسال با گل های زعفران عهدش زیارت امام رضا(ع) است.
همه همسایه ها برایش آرزوی خیر کرده¬بودند.

اما آن صبح وقتی قفل آهنی را بر درب چوبی خانه اش بست و با چوبدستی از پشت دود و بوی اسفند و میان چاووشی پیدایش شد، کسی باور نمی¬کرد که نذر مش رحیمه با پای پیاده رفتن باشد.
میانه¬راه باران گرفته بود، گفته بود رحمت است، باد سرد وزیده بود، گفته بود برای هوشیاری لازم است
جاده تسلیمش بود و آسمان شرمنده اش
صبحگاه بود و هنوز دو طلوع دیگر تا مقصد مانده بود، هنگام استراحت و وقت صبحانه گوشه ای درسکوت ایستاده بود، گفتم یک قطره گوشه چشمت ایستاده
گفت: از باران دیشب مانده است

عکس و عکس نوشت: حمید سبحانی

Guest (AQRGuest)