آرشیو
حمیدرضا به قولش عمل کرد

حمیدرضا به قولش عمل کرد

فاطمه می‌خندد و شیرینی خنده‌اش بر جان پدربزرگ می‌نشیند. حال دخترک از لحظه‌ی ورود به مشهد، بهتر از همیشه شده است. دیگر نه نق می‌زند و نه گریه می‌کند. فقط بیصدا می‌خندد و نگاهش با کبوتر سپیدبالی تا بالای گنبد به پرواز درمی‌آید. دخترک از لحظه‌ی ورود به حرم، انگار آرام‌تر شده است. آرام‌تر، صبورتر و بزرگتر.
در آغوش پدربزرگ می‌خندد و دل او را هم با خنده‌‌هایش گرم می‌کند. حالا دیگر خنده، به لب‌های پدربزرگ هم مهمان شده است. می‌خندد و باورش نمی‌شود بعد از حدود هفتاد سال زندگی پر زحمت و مشقت، توفیق زیارت آقا نصیبش شده باشد و چهار روز زائر بارگاهش شود. می‌داند این‌ها همه زیر سر حمیدرضا است. پسر عزیزتر از جانش. او که حتی بعد از کوچیدن هم، هنوز هوای خانواده‌اش را دارد. هوای همسرش طیبه. دخترهایش عسل و فاطمه. باباپسند و ننه حوا و برادرش عبدالصمد. خودش قول داده بود تابستان همه‌شان را زیارت بیاورد. زیارت بیاورد تا دسته‌جمعی دعا کنند. برای شفای فاطمه‌ی بیمارش. این‌ها را خودش گفته بود. قبل از حادثه‌ی گردباد و دیوار، نجات جان دانش‌آموزان و ماندن خودش زیر آوار.
حالا تابستان است و همه‌ دسته‌جمعی زیارت آمده‌اند. حمیدرضا هم هست. نه تنها اینجا که همه‌ی طول راه همراهشان بوده. از خود خاش تا شهر مشهد. قدم به قدم. جلوی حرم، شانه به شانه‌شان اذن دخول خوانده و کنار حوض، پا به پای مردها، برای نماز وضو گرفته. لحظه‌ای نسیم شده و به گونه‌ی عسل چهار ساله‌ بوسه زده تا دیگر اینهمه بهانه‌ی بابا را نگیرد. بعد طبقی از نور شده و دعاهای دلِ شکسته‌ی ننه حوا را به آسمان هفتم برده. حالا هم به جلد کبوتری سپیدبال درآمده. همان کبوتری که دارد تا بالای گنبد اوج می‌گیرد و فاطمه‌ی کوچک دو ساله‌ با تماشایش اینطور می‌خندد. ملیح، زیبا و آرام. 
 
عکس: اشکان پردل
متن: هدیه سادات میرمرتضوی

Guest (AQRGuest)