آرشیو
عکسنوشت: خودم توی خواب دیدم

عکسنوشت: خودم توی خواب دیدم

آن آقا آمد. خودم توی خواب دیدم. صورتش پر از نور بود. از خورشید هم زیادزیادتر. من خودم نور خورشید را دیده‌ام. هفتون بار دیدمش. همیشه آنقدر نگاهش می‌کنم که سرم گیج می‌رود و چشم‌هایم دیگر هیچی نمی‌بیند. مثل وقتی آن آقا آمد و صورتش آن‌قدر نور داشت که همه‌جا سفید شد. حتما اگر خاله مهناز می‌فهمید دارم نگاهش می‌کنم مثل وقت‌هایی که به خورشید نگاه می‌کنم دعوایم می‌کرد و می‌گفت: «انقدر به خورشید زل نزن دختر. آب‌مروارید می‌گیری». من نمی‌دانم آب‌مروارید یعنی چه. ولی می‌دانم سمیه یک گردن‌بند صورتی دارد که پر از دانه‌های گرد است و خواهرش برایش جایزه آورده و می‌گوید مروارید است. مریم ولی یک‌بار گفت گردن‌بند سمیه مروارید نیست و پلاستیکی است. بعد انقدر کتک‌کاری کردند که گردن‌بند سمیه پاره شد و انقدر گریه کرد که نگو. بعد خاله مهناز دعوایشان کرد و گردن‌بند را برد. من ولی می‌دانم مریم چرا سمیه را کتک می‌زند. اصلا هم به خاطر گردن‌بند نیست. به خاطر این است که سمیه یک خواهر دارد که همیشه دیدنش می‌آید و برایش جایزه‌های خوب‌خوب می‌آورد و پاستیل نوشابه‌ای و اسمارتیزهای رنگی می‌آورد. مریم ولی مثل من هیچکس هیچکس را ندارد که برایش هیچی هیچی بیاورد و هفتون روز هم که بگذرد تلفن با من و مریم هیچ ‌کاری ندارد. آن آقا ولی وقتی آمد، توی دست‌هایش یک عالم جایزه داشت. آنقدر زیاد که هفتون بار هم برمی‌داشتی باز هم بود. قد همه بچه‌های دنیا. آن آقا توی خانه‌اش پر از نور بود و پر از آینه بود و پر از عطر گلاب بود. آن آقا آمد و دست بزرگش را روی سرِ من گذاشت. بعد سرِ من که داشت مثل توپ سمیه که مریم سوراخش کرد، از درد سوراخ می‌شد خوب خوب شد. بدون قرص‌های سفیدی که خاله راحله هر روز قبل غذا بهم می‌دهد خوب خوب شد. بعد من وقتی خوابم را برای خاله‌ها تعریف کردم خاله راحله گریه کرد و من را بوسید و خاله مهناز گفت: «فاطی جان! خوابت تعبیر شده. امروز می‌خوایم بریم زیارت! خونه‌ی همون آقای مهربون». بعد من چادر مشکی که خاله راحله برایم دوخته، سرم کردم و با سمیه و مریم و راضیه، حسنا و بتول و سارا، آن یکی فاطی و آن یکی مریم و عطیه و پروانه و آن سه تا دختر‌ها که اسمشان یادم رفته سوار یک ماشین شدیم که از اتوبوس کوچکتر بود و آمدیم خانه‌ی آقا. خانه‌ی آقا پر از نور و آینه و بوی گلاب بود. خانه‌ی آقا پر از مهمان بود. خانه‌ی آقا انقدر خوب بود که من همه‌ش بهم خوش گذشت و اصلا هم سرم از درد سوراخ نشد. انگار که آقا همه‌ش دست مهربانش را روی سرم گذاشته بود. خانه‌ آقا انقدر خوب بود که سمیه هم با مریم آشتی کرد و پروانه هم دیگر نق‌نق نزد و خاله مهناز هم اخم‌هایش را باز کرد. کاش می‌شد هفتون بار خانه آقا بمانیم.
متن: هدیه سادات میرمرتضوی
عکس: احمد حسنی