خبرخوان خبرخوان
 
 
آرشیو
عکسنوشت: تا باغ بهار

عکسنوشت: تا باغ بهار


کودک بیمار و افسرده و پر درد بود.

پدر او را به امید شفا به حرم آورده و دل را دخیل شفاعت و کرم امام و عنایت و شفای خدا بسته بود.

پدر کودک را بر دست‌ها بالا برد. حالا او بود و ضریح زرد رضا. همچون کبوتری که بال گشوده است و میل به پرواز دارد.

کودک در دریای شعف کودکانه‌اش غرق شده بود. با ولع پنجه بر مشبک ضریح گره زده و لب‌های کوچکش را به بوسه بر ضریح گذاشته بود. خوشی غریبی توی دلش ورجه‌ورجه می‌کرد. شوق یک شادی کودکانه در همه وجودش پیچیده بود. انگار چشم‌هایش به دنبال چیزی ‌می‌دوید. نگاهش با حس کنجکاوی کودکانه‌ای، از پنجره مشبک به داخل ضریح کشانده شد. برآمدگی بزرگی که با پارچه‌ای سبز رویش را پوشانده بودند، در قاب نگاهش نشست. چشم‌هایش را بست و به صدای همهمه و ذکر و دعاهایی که در فضا پیچیده بود، گوش سپرد. انگار با هارمونی این موسیقی دلنواز، قدم به باغ پر از گل‌های بهاری گذاشت. در میان سبزه و گل‌ها دوید و شادی کرد. صدای بلبلی که بهارانه می‌خواند، همه حواسش را به خود جلب کرد. صدا تبدیل به صوت قرآن شد. نگاهش را که گشود، خود را همچنان بر دست‌های پدر و بر فراز ضریح یافت. کسی در دورتر قرآن می‌خواند. صدایش پر از لطافت اکسیری بهار بود. نگاهش را به پدر داد. پدر گریه می‌کرد. راحت و آرام و بی‌صدا، اما پر اشک و سینه سوز و سیر.

با دست‌های کوچکش اشک از گونه پدر گرفت و خود را به آغوش او انداخت. دوست داشت به پدر بگوید بر دست‌های او تا بهار رفته و درخت پر شکوفه و باغ پر گل را دیده است.
دوست داشت پدر بداند که او دیگر هیچ دردی ندارد.

متن:  حمیدرضا سهیلی
عکس: زائرنیا

Guest (AQRGuest)