آرشیو
عکسنوشت: پاییز سفید

عکسنوشت: پاییز سفید

انگار می کنم، خیلی سال گذشته و من دارم دکمه های مانتوی دخترم را می بندم. پاییز خودش را محکم می تپاند توی اتاق و بویش همه خانه را بر می دارد. تمام گوشم پر می شود از صدای بدو بدو های کوچه تا مدرسه، خنده های کنار آبخوری یا صدای لیلا، آن موقع ها که خانم معلم روز اول درس های سال جدید را می پرسید و مثل همیشه لیلا همه شان را از قبل از بر کرده بود! پاییز همیشه بی هوا خودش را توی دل آدم ها جا می کند. بی هوا که می گویم یعنی اینکه آدم دست خودش که نیست وقتی رد دلبرانه ی برگ های نارنجی را توی جوی کوچه ها دنبال می کند و بوی نان سنگک، تند می پیچد ... می پیچم به کوچه ی سوم، جایی که لیلا به تیر چراغ برق تکیه داده و کتاب تاریخ را بلند بلند می خواند. می دوم و کتاب را از دستش می قاپم و فرار می کنم، صدای نفس نفس زدن ها و خندیدن هایمان کل محل را پر می کند...
با صدای خنده دخترم بر میگردم به اتاق وقتی می فهمم دکمه هایش را جا به جا بستم و او می گوید آن قدر بزرگ شده که بتواند دکمه هایش را خودش ببندد.. راستش دلم می خواهد تا همیشه دکمه های مانتوی مدرسه اش را خودم ببندم ... گلایل های سفیدشان چقدر به سفیدی مقنعه هایش می آید...وقتی دسته جمعی توی صحن می ایستند، یک دسته کبوتر بالای سرشان می آیند و چشمم پر می شود از سفیدی کبوترها و گلایل ها و مقنعه ها ...


متن: مهشاد عزیزی
عکس: احمد حسنی

Guest (AQRGuest)