آرشیو
شبهای یلدایی

شبهای یلدایی

بابا میگفت شبهای بعد عملیات یه جور غربت همه گردان رو میگرفت. انگار هیچکس با هیچکس حرفش نمیومد حتی اگه عملیات موفقیت آمیز می بود. هر کدوممون رفقایی رو از دست می دادیم. رفقایی که آخرین لحظه جنگیدن و گلوله خوردنشو کنارش بودیم و همیشه با یه لبخندی که روی صورتشون پهن میشد یهو دیگه چشماشون تکون نمی خورد ...
راستش من هیچوقت حرفای بابا رو نفهمیدم. هیچوقت حتی نتونستم خاطراتش رو تو ذهنم تصویر کنم انگاری لیاقت می خواد حتی تصور کردنش... بابا همیشه از غم اون شبها میگفت ...
من امشب غمگینم. غمی که جنسش با غم بابا فرق داره. راستش من فکر میکنم هر کس غم مخصوص خودشو داره. اینکه حالا بعد چند شب، شب زنده داری، بعد از شب گریه های مدام... باید از این تکه از زمین خدا دل بکنم و دوباره برم توی چار دیواری محقر خودم بشینم و خاطرات این شب ها رو مرور کنم ...
فکر میکنم اینجا هیچکس با هیچکس حرفش نمیاد امشب ... همه میخوان تو حال خودشون باشن و لحظه های آخر رو طی کنن ... دارم خداحافظی میکنم با این شب های یلدایی ...
خدا رو چه دیدی شاید آقا حاجتمو داد و سال دیگه بین الحرمین ... خدا رو چه دیدی ...

متن: مهشاد عزیزی
عکس: محمد جواد مشهدی

Guest (AQRGuest)