آرشیو
عکسنوشت: دست‌های گره خورده

عکسنوشت: دست‌های گره خورده

از خواب که پرید نفس‌‌نفس می‌زد. خودش را به یخچال رساند و شیشه آب را سر کشید. بلافاصله به اتاق باران رفت. صورتش را نزدیکش برد و هُرم نفس‌هایش آرامش کرد. به اتاق برگشت. عکس سی‌تی‌اسکن سرش را نگاه کرد. چشمش به کاغذ یادداشتش افتاد. فردا ساعت 4 وقت دکترش بود‌. همان‌طور که دراز کشیده بود و نگاهش به سقف بود دوباره یاد خوابش افتاد. از پله‌های بیمارستان بالا می‌رفت. در هر اتاقی که می‌رفت درها بسته بود.
نور خورشید توی اتاق پهن شده بود. نگاهش به دست‌های گره خورده باران به پنجره فولاد افتاد. با دستکش‌های کاموایی قرمزی که مریم برایش بافته بود. این آخرین عکسی بود که مریم از باران گرفته بود. احساس تنهایی کرد. با خودش فکر کرد اگر مریم کنارش بود کلی قوت قلبش بود. لباس‌هایش را پوشید. زنگ در به صدا در آمد. پرستار باران بود، خیالش راحت شد. عکسش را برداشت و سریع از خانه بیرون زد.
پشت چراغ قرمز بود. چراغی که انگار قصد سبز شدن نداشت. مثل همان روزی که مریم دردش گرفته بود. انگار چراغ قرمز سبز نمی‌شد. همان جا بود که مریم نذر کرده بود هر سال روز تولد باران به پابوس امام رضا(ع) برود. دلش زیر و رو می‌شد. نکند در سرش غده‌ای بدخیم باشد. آن وقت باران چه می‌شود؟ توی این فکرها بود که یاد حرف مریم افتاد: «به خدا توکل کن. برو حرم. آرومت می‌کنه». انگار مریم بود که داشت با او صحبت می‌کرد.
پرچم سبز روی گنبد طلایی تکان می‌خورد و دلش دیگر زیر و رو نمی‌شد. خودش را به پنجره فولاد رساند. دستانش را توی شبکه‌های فولادی گره کرد و چشم‌هایش را آرام بست.
نویسنده: ریحانه بناءزاده