آرشیو
عکسنوشت: هجوم آرزوها

عکسنوشت: هجوم آرزوها

از اتوبوس که پیاده می شود،به ساعتش نگاه می کند.هنوز دو ساعت دیگر وقت دارد. سمت حرم روانه می شود.چشمانش به دکه ی تلفن روبه روی حرم می افتد. یه لحظه سرش را سمت گنبد طلا می چرخاند و به آن انفجار نور که کهربای آرزوهاست خیره می شود.لبهایش را محکم روی هم قفل می کند تا از هجوم این همه آرزو که در حال سبقت از همدیگر هستند در امان بماند.تلفن همسرش را به سرعت شماره گیری می کند.بعد از پنج،شش تا بوق یک نفر گوشی را برمی دارد و با صدایی زمخت و خشن می گوید:«الو...الو...چرا حرف نمی زنی»امیر خجالت می کشد . تلفن را قطع می کند.آخر هنوز مهر عقدشان خشک نشده که راهی خدمت سربازی شده است.پدر به دخترش نیم نگاهی می اندازد.صورت سولماز از خجالت سرخ می شود.پدر که هوا را فهمیده به حیاط بزرگ خانه می رود و شروع می کند به آبیاری درخت بزرگ انجیری که روی تمام دلتنگی های تازه عروس سایه انداخته است.امیر دوباره زنگ می زند.این دفعه یک بوق هم نمی خورد که سولماز گوشی را برمیدارد و با صدایی لرزان می گوید:«بله...»و سکوت می کند.صدای امیر را که می شنود سرخ تر می شود.امیر می گوید قبل از رفتن به پادگان آمده است پابوس آقا که چشمان مهربان حضرت بدرقه ی راهش باشند.گوشی را سمت حرم می گیرد.حالا صدای سولماز راحتتر از میان این همه جاده به گوش آقا می رسد.سولماز از ترس اینکه تلفن قطع نشود هل می کند و سعی می کند جلوی هجوم یک بغل آرزو که در خیالش در حال گذر هستند بایستد و فقط برای امیر دعا می کند.برای سلامتی اش و برای هر چه زودتر تمام شدن این دو سال دوری اش...حالا امیر هم دستش را به نشان احترام بر روی سینه می گذارد و سعی می کند تپش های قلبش را آرام کند. از آقا می خواهد که تمام آرزوهای سولماز را به سرانجام نیک برساند.
نویسنده:وحدانه آخوندشریف